خاطرات یه دختر

follow your dream ❤

سلام دوستان
این وب کاملا آزاده و فقط دو تا قانون داره :
1 . توهین به هرکسی و هرجا و مکانی ممنوع
2 . تهمت زدن به کپی و ... ممنوع چون من معمولا کپی نمیکنم اگه هم بکنم صددرصد با ذکر منبع هست  
همین 
در ضمن اگه خواستین منو بیشتر بشناسین بخش درباره ی وبلاگ رو بخونید 
بخش لوگوی دوستان هم انتهای وبلاگه
خوش باشین 

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1396 ساعت 01:57 ب.ظ توسط رها : نظرات |

هر آدمی درون خودش دو تا گرگ داره
هر دوشون گرسنه ان
یکی از گرگ ها
خشم و حسد و غروره
اون یکی راستی و مهربونیه
اونا هر روز همدیگه رو تیکه پاره میکنن
ولی این جوری نیست که گرگ بهتر برنده بشه
حواست باشه اونی که بهش غذا میدی برندست...!

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1396 ساعت 06:58 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

در دنیایی که همه سعی می‌کنند شبیه به هم باشند 
جسارت کن و متفاوت باش
و در زمانی که همه از هم تقلید می‌کنند جرات کن و متمایز باش زندگی کوتاه تر از آن است که به تکرار و تقلید بگذرد

نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396 ساعت 06:58 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺍﻧﺴﺎﻥ
ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻔﺮ ﻭ ﯾﺎﺩﮔﯿﺮﯼ
ﺍﺳﺖ...

نوشته شده در جمعه 26 آبان 1396 ساعت 06:57 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ.
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! 
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ...

نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت 06:56 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

زندگی زیباست!
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند!
عشق بورز یه آنهایی که دلت را شکستند!
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند!
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 03:47 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

زندگی کوتاه است...
فرصت ها رفتنی...
و حسرت ها ماندنی...
هرگز اجازه ندهید کسی خوشبختی امروز را به بهانه سعادت فردا از شما بگیرد!

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت 07:40 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

خبر بد:
نمیتوانید مردم را مجبور کنید دوستتان داشته باشند،عاشقتان باشند،تائیدتان کنند،قبولتان کنند،یا با شما خوب باشند.از عهده کنترل کردن آنها هم بر نمی آیید.
خبر خوب:
هیچ مهم نیست.

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 06:46 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

تغییر اجباریست
تغییر از تو اجازه نمگیرد و وارد زندگیت میشود!
اما رشد،چیزیست که به اراده تو بستگی دارد!
تو هستی که تصمیم میگیری رشد کنی!

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 06:46 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

زندگی زیباست،تماشاییست
چرا زیبا نمیبینیم؟!
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمیشینیم؟!
چرا با هم نمیخندیم؟!
مگر دنیا چه کم دارد؟!
ببین این آسمان آبیست...
ببین دنیای ما آکنده از پاکیست...
و خوبی تا ابد پاینده میماند...
تو باور کن...
همین کافیست

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1396 ساعت 06:42 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |


زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده میمونه!

بخوری تموم میشه

نخوری حروم میشه

از زندگیت لذت ببر

چون در هر صورت تموم میشه

نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 06:45 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |


همیشه سکوت نشانه ی تائید حرف طرف مقابل نیست!

گاهی نشانه ی قطع امید از سطح شعور اوست!

نوشته شده در جمعه 19 آبان 1396 ساعت 06:43 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت 01:13 ب.ظ توسط رها : نظرات |

سلام چطورین ؟ 
هیچکس نیست که ... :(
بگذریم ...
دیشب به خودم گفتم فردا چهارشنبه ست پس فردا پنج شنبه ، ساعت 3 صبح تازه گرفتم خوابیدم ( کلا خواب و من مث جن و بسم الله میمونیم )
زنگ دوم ، معلم ادبیات اومد سر کلاس ...
این معلممون درس دادنش بیسته  ولی یجوری صحبت میکنه که آدم خوابش میگیره  شمرده و آروم آروم ...
منم که آماده ی خواب حرفاش برام لالایی بود اصن 
همونجوری نشسته داشت خوابم میبرد که کناریم محکم با مداد زد تو پهلوم 
منم از خواب پریده بودم شوکه شده بودم یه جوری برگشتم طرفش ملت فکر کردن زلزله هشت ریشتری اومده  پام هم خورد به زیر میز زانوم کبود شده الان :/
بچه ها هم انگار نه انگار خانوم سر کلاسه منو از هر جهت مورد عنایت قرار میدادن 
خلاصه که یه وضعی شده بود ...
اینا همه یه طرف اینکه خانوم فهمید من خواب بودم یه طرف  نابود شدم یعنی 
خدایی بزرگی کرد هیچی نگف 


+ اگه یادتون باشه یه خاطره دیگه هم از زنگ ادبیات داشتم ...

نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت 07:35 ب.ظ توسط رها : نظرات |

سلام به همههههههههه 
چطورین ؟؟ 
چون شنبه اردو داریم و درس و مشق پر  خوشحالم و میخوام یه خاطره ی شاد کننده بزارم 
خب این برمیگرده به حدودا هفت سالگی بنده وقتی خونه ی خاله م بودیم ...
عاقا من یه پسر خاله دارم عاشق فیلمای ترسناکه همه ش جلوی من و دختر خاله م که ازش کوچیکتریم نگا میکرد  هر چی هم میگفتیم بهمون نشون بده نمیداد 
تا اینکه ... 
من و دختر خاله م با هم تقسیم کار کردیم و قرار شد من رمز لپ تاپ داداشش رو یاد بگیرم و اونم فلش رو برداره 
خداروشکر نقشه انجام شد و ساعت 3 صبح ما دو تا رفتیم تا فیلم هارو ببینیم 
یکیشون رو شروع کردیم ( حالا بگذریم از اینکه دختر خاله م چجوری چسبیده بود به من و لبشو گاز میگرفت تا جیغ نزنه ) و داشتیم میدیدم تا اینکه فیلم ترسناک شد ...
و ترسناک شد ...
و باز هم ترسناک شد ...
تا جایی که ما هردومون جیغ میزدیم خدایا توروخدا 
یه دفعه همه از اتاقاشون بیرون ریختن و چشماشون شد اندازه نعلبکی  من و دخترخاله م اول خیالمون راحت شد و خندیدیم اماااااا ...
یکم بعدش بنده دوزاریم افتاد که در واقع آبروی ما رفته و هیچ دلیلی برای خنده وجود نداره 
وااااای از لحظه ای که پسرخاله م اومد و لپ تاپی که قفلش باز شده بود و فلش محبوبش رو دید 
وااااااااااااااااااای از قیافه ی مامان و باباهامون ....
دلم میخواست آب شم یعنی 
خداروشکر تاوان زیادی نداشت به جز اینکه مجبور شدم تو جمع از پسر خاله م عذرخواهی کنم 
از دیروز تو فکر این خاطره بودم و باورتون بشه یا نه زنگ زدم از پسرخالم عذرخواهی کردم  یه ساعت هنگ بود کی رو دارم میگم 
+ هر چی فکر میکنم اسم فیلمه یادم نمیاد 




نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 11:09 ب.ظ توسط رها : نظرات |


 

↫₰♚ اُوٰنـٍکٍـــهْٰ اًزّ مــٰٰا سًـــرٍهْ 

 

♚ خُــــدّٰا بْـــٰٰــالـٰٰا سـًــرٍهٰ 

 

♚#شــــــــــک نکــــــــــن ♚₰


نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 07:36 ب.ظ توسط -*❤✿✿✿( مهتاب )✿✿✿❤* نظرات |


 Design By : Pichak